تبليغاتX
+ دانشجويان دانشگاه خيام + ,Mashhad khayam university-Computer students's association,Welcome to The ukh weblog.We hope you enjoy it.
سلام : اين يك وبلاگ عمومي تحت نظر دانشجويان دانشگاه خيام و به نويسندگي خود آنهاست
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

- مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می كند پرواز ،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است .
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است –

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون كار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی كارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماری جانگزا دارند .

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی كه هشیاری نمی بیند !

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست .
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی كه بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند .

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
نوشته شده توسط حسین برزگری در پنجشنبه 24 مرداد1387 ||

مخترعان و جوانان برومند كشورمان پس از سالها تحقيق و برسي سر انجام موفق به اختراع نوعي كمربند ايمني شدند كه مي‌تواند تا حدود پنجاه شصت درصد شايدم بيشتر از بروز تصادف در هنگام رانندگي بكاهد !!!
نوشته شده توسط حسین برزگری در پنجشنبه 17 مرداد1387 ||
كاش ميدونستم اينو ميخوني "حميد رضا":

نفس مي زند موج، نفس مي زند موج،

صاحل نميگيردش دست پس مي زند موج،

فغاني به فريادرس مي زند موج.

من ان مانده رانده ي بي شكيبم كه راهم به فريادرس بسته

دسته فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج...

نه در من غزل مي زند موج، نه در دل هوس مي زند موج!

رها كن، رها كن كه اين شعله خورد  چندان نپايد، يكي برق كوبنده بايد،

كزين تنگناره گشايد كران تا كران خاروخس مي زند موج.....

گرين نغمه،اين دانه ي اشك در اين خاك روييد و باليد و بشكفت

پس از مرگ بلبل ببينيد چه خوش            بوي گل در قفس مي زند موج...

نوشته شده توسط کاربر عمومی در پنجشنبه 9 اسفند1386 ||
عشق

در هر نفسی که میکشی ایدل من                                        یادت نرود اجازه از عشق بگیر

استاد طناز

من هستم یک شاعر

نوشته شده توسط کاربر عمومی در دوشنبه 5 آذر1386 ||

نویسنده: یه دوستتون

یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 11:31

 

زندگی آرومی داشتیم من بودم ، بابا و مامان و دوقلوهای 4.5 ساله "مهدی و ماهان" ؛
شاد بودمو کل دنیا رو به یک بوسه مامان عوض نمی کردم ؛ خیلی خوشبخت بودیم ...

اما غافل که کوچکترین چاله، زندگیمو به هم ریخت...

خواستگار می آمد خونمون؛ یکیشون خوب بود بهزاد فوق لیسانس برق داشت مقدمات ازدواج فراهم شد مامانم لباس داده بود بدوزند؛ کلی بابا و مامان نقشه می کشیدند –براي من - و من از این همه توجه اونا خوشحال بودم.

 

ولی افسوس؛ یک حادثه هولناک پدرو مادرم و ازم دور کرد دیگه اونا نبودن تنهای تنها شده بودم البته مهدی و ماهان –برادرهاي دوقلوي كوچيكم - بودن ولی با اونا چکار مي تونستم بكنم.


روز اول – حادثه - زنگ زدم به عموم نبود. زنگ زدم به "بهزاد" لطف کرد تا پزشک قانونی اومد دیگه ندیدمش !؟

روز اول دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم خونمون شلوغ بود خیلی جالب بود هیچکی به فکر ما نبود..... – كاش زندگي اينقدر بي وفا نبود -

یادم می یاد مامان به من می گفت زنگوله طلا. - اما حالا - خونمون خلوت شده؛ الان سکوت همه چیزو گرفته؛ دیگه حتی مهدي و ماهان با هم دعوا نمی کنن! دیگه نمی خندن! حتی دیگه شعرای عمو پورنگو نمی خونن!..


یک شب "مهدی" از خواب پرید گفت: مامان کی می یاد؟!

گفتم: من هستم مامان دیگه نمی یاد – با هزار مكافات آرومش كردم –

نگاه به دستاش کردم و گفتم .....

دلم گرفت که چرا از بابا نپرسید

 

صبح مهدي به ماهان می گفت که دیگه مامان نمی یاد...

هفته پیش مادر بهزاد زنگ زد که می خواد با من صحبت کنه زنگ زدم به عموم - که ایکاش زنگ نزده بودم - مادر بهزاد مي گفت که پسر من بی معرفت نیست ولی دیگه دلش با تو نیست ما می دونیم سخته ولی می خوای با مهدی و ماهان چکار کنی ؟

عموم هیچی نمی گفت.
منم همه کادو هایی رو كه بهزاد آورده بود جمع کردم دادم به مادر بهزاد و رفتم توی اتاق ، صدای عمو رو شنیدم که گفت من می خوام برم کاری نداری ؟

ترسیدم صدای ماهان و مهدی نمی آمد رفتم توي اتاق با ديدن اونا خیالم راحت شد که هستند.

بچه ها دلم می گیره وقتی اس ام اساتون می رسه ؛ که چکار می کنی؟ سر کار می ری یا برای ارشد می خونی؟ خیلی ها رو جواب نمی دم ولی می خوام برای ارشد بخونم از همین الان.

 

یادم رفت بگم
یکی هست خدایی که همین نزدیکیست لای این شب بو ، پای آن کاج بلند 

دنیا محل آزمونه ! ؛ و من می دونم تو توی این آزمون موفق می شی چون خدايي رو داري كه هميشه با تويه ؛ چون "از همين الان" شروع كردي و بدون خدا هيچ لحظه اي تنهات نمي ذاره...
راستشو بخواي به تو و خداي بزرگت حسوديم شد!!.. 

نوشته شده توسط دانشجوي مبتكر در سه شنبه 17 مهر1386 ||

                       
چه شگفت است

عشق

که هم زخم است و هم مرهم !..

نوشته شده توسط يه مرد سفيد در یکشنبه 15 مهر1386

 

بنام خالقي كه سخن از خواندن دارد براي پيامبر آب و آيينه

بنام خالقي كه در آب روان ، در قلب گياه و در انديشه كودك جاريست

و اما عشق . . .

آنگاه كه در تمناي دعاي سحرگاهان علي موج مي زند

و نام فاطمه بر دستان فرشتگان الهي چه زيبا مي درخشد

عاشقان خيز كنيد كه هنگام نماز است. 

نوشته شده توسط يه مرد سفيد در چهارشنبه 28 شهریور1386

 

يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ، طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

دوستان به خدا بي وفايي نکنيد ، با دل شکسته جدايي نکنيد

يا وفا کنيد تا آخر عمر يا از اول

آشنايي نکنيد . . .

نوشته شده توسط يه مرد سفيد در چهارشنبه 28 شهریور1386
All Rights is FREE
This Rules for all user